|
164 - دادرسى از كنيز
ابو سطر بصرى گويد: على (عليه السلام ) بر خرمافروشان گذشت ، ديدند كنيزكى گريه مى
كند پرسيد: چرا گريه مى كنى ؟
او گفت : از اين خرما فروش خرما خريده ام ، ولى اربابم آن را نپسنديده و گفته برو
پس بده ، آوردم پس بدهم ولى خرمافروش قبول نمى كند.
على (عليه السلام ) به خرما فروش فرمود: اين كنيز است ، بى اختيار مى باشد، خرمايت
را بردار و پولش را بده ، خرما فروش برخاست و مشتى به على (عليه السلام ) زد كه
دخالت در كارم مكن .
مردم به خرما فروش گفتند: اين اميرمومنان است آيا نشناختى ؟
او تا اين سخن را شنيد، رنگش پريد و فورا خرما را برداشت ، و پولش را داد و بدست و
دامن على (عليه السلام ) افتاد كه از من راضى شو.
على (عليه السلام ) به او فرمود: اگر كار خود را شايسته سازى از تو خشنود و راضى
هستم
(222)
|